به گزارش مشهد پیام؛ تاریخ مبارزات انقلاب اسلامی پر است از تلخی ها و شیرینی هایی که خانواده های شهدا تجربه کرده اند، همچنین عبرت هایی است برای نسلی که انقلاب را ندیده و لمس نکرده اند تا بدانند که این آزادی ها به راحتی بدست نیامده است؛ ما نیز به دلیل رسالت و تعهدمان در بیان حقایق انقلاب، همزمان با یوم الله دهه فجر به سراغ زندگی یکی از شهدای انقلاب مشهد به نام «شهید مهدی دهستانی»رفتیم و پای صحبت های عموی شهید نشستیم.

 

مشهد پیام: کمی از برادر زاده تان برای مان تعریف کنید و از نوع فعالیتش در آن دوران بگویید؟

مهدی برادرزاده‌ام و پدرش تنها برادرم بود که هم بچّه‌هایش را دوست داشتم هم خودش را، در شروع انقلاب هم یک خانوادۀ تقریباً مذهبی‌ای بودیم، هم خانوادۀ مادر مهدی و هم خانوادۀ پدر خودم به احکام اسلامی مقید بودیم و مهدی هم تحت تاثیر خانواده و همچنین عالمان دینی مشهد پسر مقیدی بود.

در حوالی سال ۵۷، مهدی فعالیت انقلابی خود را آغاز کرده بود و برادرم کمی می ترسید به من می‌گفت می‌رود شلوغ‌ می کند و برای خودش دردسر درست می کند؛ اما من می‌گفتم نه مهدی شلوغ نمی‌کند. تقریباً گفته بود ما اعلامیه پخش می کنیم یعنی مهدی آن زمان مسئول پخش اعلامیه ها بود؛ البته این را هم بگویم: ریز به ریز نمی‌گفت. اصلاً کلّی صحبت می‌کرد، مثلاً می‌گفت اعلامیه بخش می‌کنیم و یا شعار می‌دهیم؛ مهدی پسری تیزهوش و خیلی جست‌وخیز دار بود. علی رغم سن‌وسالش جُسّه‌اش هم خوب بود.

 

مشهد پیام: از ماجرای شهادت ایشان بگویید؟

آن زمان ساواک برای ترس انقلابی ها بدون هیچ ترسی انقلابیون را می زد، من به مهدی گفته بودم عمو مراقب باش نزننت. گفت یعنی چی عمو؟ گفتم: «جلوی جلو نباش، توی جمع باش، جلو نیا که توی تیررس شان نباشی».

دو نوع روایت از نوع شهادت مهدی مطرح است، دوستانش که می‌گویند مهدی با ما بوده، که پس از پنج روز غیبت او را در سردخانه می‌یابند که بر اثر اثابت تیر به شهادت رسیده بود؛ همچنین مسئول سردخانه از نوع تیر و آثار آن می گوید که مهدی را با رگبار تانک به شهادت رسانده بودند.

 

شکنجه ساواک ۳۰ سال پیرترش کرده بود!

 

البته چون مهدی اعلامیه ها را نیز پخش می کرد و آن زمان اعلامیه ها تنها رسانه انقلابیون بود و افرادی مانند مهدی که اعلامیه پخش می کردند در واقع موتور محرک انقلاب و از آن نترس های انقلابی بودند و از آن طرف هم ساواک روی آن ها خیلی حساس بود، بنابراین مهدی چندین مرتبه نیز توسط ساواکی ها دستگیر شده بود به طوریکه آخرین بار زیر شکنجه ساواکی ها خیلی آزار دیده بود طوری که وقتی از زیر شکنجه ساواک برگشت ۳۰ سال سنش بیشتر شده بود.

 

فراموش نمی کنم مراسم عمومی که برای مهدی گرفته شد که البته آن را آیت الله شیرازی گرفتند هم خیلی ماجرای جالبی داشت، آن موقع مرحوم پدرم از کسبه بزرگ و معروف و بسیار متدین خیابان تهران مشهد بود و بسیاری از علما ایشان را می شناختند، از خاطرم نمی رود در مراسم مهدی افرادی مانند مرحوم آیت الله شیرازی، مرحوم طبسی، تولیت فقید آستان قدس که آن زمان مسئول روحانیون مبارز در مشهد بودند نیز حضور داشتند.

 

مراسم مهدی را در مسجد جفایی گرفتند، ساواک روی مجالسی که برای شهدا می گرفتند خیلی حساس بو؛ هم مامور مسلح اطراف مسجد را احاطه می کردند و هم ماموران لباس شخصی آن ها به مسجد می آمدند تا انقلابیون را شناسایی و افرادی را که دنبال شان هستند دستگیر کنند، مجلس مهدی هم از طرفی پر بود از ساواکی ها به طوریکه کار به جایی رسید که آقای طبسی نتوانست روحانی‌ای را پیدا کند بیاید برای سخنرانی توی مسجد جفایی؛ چراکه می دیدند تمام مسجد را ساواک احاطه کرده است.

 

مشهد پیام: شنیده ایم شما علاوه بر اینکه عموی آقا مهدی بودید، دوست ایشان هم محسوب می شدید؛ از این دوستی برایمان می گویید؟

 

بله خب، من او را مهدی صدا می زدم و او هم مرا عمو اکبر صدا می زد؛ من آن زمان در بیرجند خدمت می کردم و بعد از دو هفته که از محل کارم برای استراحت چهار روزه به مشهد می آمدم غالبا این روزها را با مهدی سپری می کردم و یک شب من خانه آن ها می خوابیدم و یک شب هم مهدی می آمد خانه ما.

 

مهدی تحت تاثیر مادرش بود، یعنی یک مادر مذهبی داشت که هنوز هم زنده هستند، و از ایشان الگو می گرفت در همه چیز از جمله عبادات و تقید به مسائل دینی، البته چنانچه آن‌زمان من نماز می‌خواندم از مسجد محلّ‌مان نماز یاد نگرفتم، از توی خانه‌ام، از پدر و مادرم آموختم.

 

این اواخر انگار مهدی را نمی شناختم!

 

در آن دوره در مساجد تنها نمازی می خواندند و والسلام و در ایام محرم و دهه فاطمیه مختصر سخنرانی داشتند مانند امروز مداحی در کار نبود. این اواخر مهدی به کلی تغییر کرد، خیلی آرام شده بود و انگار اصلا او را نمی شناختم.

 

مشهد پیام: یعنی چگونه؟ یعنی چه رفتارهایی انجام می داد که تعجب شما را بر انگیخته بود؟

 

قبل از اینکه به سن تکلیف برسد خیلی شر و شور بود، یکسره از این محله به آن محله، از این بازی به آن بازی از این سینما به آن سینما؛ مثلا نمازهایش را می گذاشت آن دم آخری می خواند و البته من هم همینطور بودم و اگر بگویم او هم از من الگو گرفته بود غلط نگفته ام؛ اما بلافاصله بعد از رسیدن به سن تکلیف خیلی عبادات بلند مدتی انجام می داد، نمازش سر وقت بود و غالبا مسجد هم می رفت؛ فراموش نمی کنم وقتی که این اواخر نماز من دیر می شد و من قصد نماز می کردم به من خیره و به اصطلاح چپ چپ نگاه می کرد و چون از او بزرگ تر بودم مرا با نگاهش سرزنش می کرد.

 

این را هم بگویم این اواخر خیلی هم کتاب می خواند، کتاب های مرحوم امام را مطالعه می کرد، پای منبر علمای انقلابی مشهد مانند آیت الله خامنه ای در مسجد کرامت می رفت، کاست های استیدی مانند مرحوم کافی، آیت الله شهید مطهری، شهید بهشتی را مطالعه می کرد و آن را در اختیار سایر همرزمانش قرار می داد و می گفت باید با اعتقاد در مسیر مبارزه قدم برداریم.

 

نمی خواهم حرف های کلیشه ای بزنم و بگویم آری مهدی خیلی سیر و سلوک عرفانی داشته؛ اما من حقیقت را از زندگی شهید مهدی دهستانی به عنوان صمیمی ترین دوست او گفتم تا همه مردم ایران بدانند که این انقلاب به راحتی به دست نیامده است.

 

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد