به گزارش مشهد پیام؛ در جریان شکل گیری انقلاب اسلامی ایران انسان های آزاده بسیار یافت می شود؛ چه آن هایی که در بهبوهه انقلاب رخت شهادت برتن کردند و چه آن هایی که در جریان جنگ تحمیلی رزم جامه به تن کردند و سینه سپر کردند در مقابل دشمن متجاوز…

این روزها، به بهانه چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، به گفت و گو نشسته ایم با خانواده یکی از شهدای شاخص انقلاب مشهد. آنچه در ادامه خواهید خواند خلاصله ای است از ساعت ها هم نشینی با خانواده و دوستان شهید بزرگوار سید محمداسماعیل توکلی…

این لحظه هرچند در متن کنجانده شده است اما پر بود از اشک ها و لبخندها و گاهی هم گلایه ها و شکایت ها که هیچ کدام صراحتا برزبان نیامد اما در بتن صحبت ها اگر دقیق و عمیق وارد شوی تک تک آن ها را خواهی یافت… بسم الله…

(مصاحبه‌شونده‌ها: صدیقه رجایی؛ مادر شهید، سیدمحمد علوی؛ دوست و همسایه شهید و سیدکاظم علوی؛ دوست و همسایه شهید)

 

در روستای عبدل‌آبادِ تربت‌جام به‌ دنیا آمد

صدیقه رجایی

محمداسماعیل، فرزند سوم ما بود که در تاریخ ۰۵/۰۱/۱۳۳۵ در روستای عبدل‌آبادِ تربت‌جام به‌ دنیا آمد. فرزند دوممان البته قبل از یکسالگی از دنیارفته‌بود. هنوز اسماعیل، مدرسه نمی‌رفت که ما به مشهد کوچ‌کردیم و در خیابان تهران آن زمان (امام‌رضای فعلی)، ساکن‌شدیم. آن زمان اسم کوچه‌مان اعتماد بود و الان به نام برادران شهید توکلی تغییر کرده‌است.

 

کودکی‌های اسماعیل در کنار آنان گذشت

صدیقه رجایی

پدرشوهرم و پدر خودم با هم دوست بودند و ازدواج من و شوهرم، به واسطه دوستی آن‌ها اتفاق افتاد.

پدرم روحانی بود و در روستای عبدل‌آباد تربت‌جام، محضر ازدواج داشت. ما اصالتا مشهدی هستیم و به واسطه شغل پدرم، آنجا ساکن بودیم. او پیش یک طلبه درس‌خوانده‌ و اهل کتاب بود. یادم هست که مادر پدرم، به مردم نمازخواندن یادمی‌داد. پدر شوهرم هم، اهل مطالعه بود. شب‌ها همسایه‌ها به خانه‌اش می‌آمدند و او برای‌شان، کتاب می‌خواند. کودکی‌های اسماعیل در کنار آنان و در این فضاها گذشت و رفتار آنان روی تربیت شهید تاثیرداشت.

 

به حضرت ابالفضل متوسل‌شدیم

صدیقه رجایی

وقتی اسماعیل  سه یا چهار ساله بود، سرخک گرفت و دیگر حرف‌نزد. آن‌زمان بچه‌ها این مریضی را که می‌گرفتند، می‌مردند. پدرم بالای سر اسماعیل آمد. خیلی دوستش داشت، چون پسر باادبی‌بود و بیشتر مواقع، به دفتر محضر پدرم می‌رفت. هرچه صدایش کرد، جواب نداد. وضعیتش را که دید، گفت: «این بچه اصلا حالش خوب نیست.» و رفت.

دیگر کاری از دست‌مان برنمی‌آمد، به حضرت ابالفضل متوسل‌شدیم و من به نیت خوب‌شدن اسماعیل، نذری کردم. بعد خانمی از همان روستاییانِ عبدل‌آباد آمد و گفت: «حالا که این بچه دارد می‌میرد، بگذار ما هم کاری بکنیم. بعد داروی گیاهی درست‌کرد و آن را به پهلوهای اسماعیل بست. این بچه، یک چرت خوابید. بعد یکدفعه دیدم صدایش درآمد و زبانش بازشد. اسماعیل خوب‌شد دیگر.»

 

روزه کله‌گنجشکی می‌گرفتند

صدیقه رجایی

همسرم(۱) مغازه داشت و همه‌چیز می‌فروخت. مغازه‌های قدیم مثل حالا نبود. همه‌چیز داشتند. پارچه، خواروبار، کفش، گوشت و … او اهل عبادت و نمازشب بود. بچه‎‌های‌مان را صبح زود برای خواندن نماز بیدارمی‌کرد. می‌گفتم: «برای بیدارشدن‌شان عجله‌نکنید.»

می‌گفت: «نه، اگر حالا نمازخوان نشوند، فردا که بزرگتر شدند، دیگر تنبلی‌شان می‌کند، نماز بخوانند.» بچه‌های‌مان هنوز به سن تکلیف نرسیده‌بودند، روزه کله‌گنجشکی می‌گرفتند. با همین تربیت بود که اسماعیل بزرگ‌شد و نماز و روزه‌اش هیچ‌وقت ترک‌نشد.

۱-پدر شهید سال ۱۳۷۶ فوت کرده‌است.

 

خدایا این‌ها عاقبت‌بخیر شوند

صدیقه رجایی

همه بچه‌هایم را دوست‌دارم، اما اسماعیل، بین آن‌ها جور دیگری بود. خیلی تقوا داشت. از همان کودکی، خیلی مرتب و ساکت ‌بود.

وقتی به مشهد کوچ‌کردیم؛ قبل از اینکه مدرسه برود، مثل بقیه فرزندانمان او را مدرسه مرحوم‌عابدزاده فرستادیم تا قرآن‌خواندن را یادبگیرد. خیلی مراقب بودم با بچه هر خانواده‌ای همبازی نشود. خودم پای منبرهای آقای کافی می‌رفتم و اسماعیل و فرزندان دیگرم را با خودم می‌بردم. از همان اول که بچه‌هایم کوچک بودند، در همین تکیه‌های خیابان تهران، روضه می‌رفتم و آن‌ها را با خودم می‌بردم و همیشه می‌گفتم خدایا این‌ها عاقبت‌بخیر شوند. باایمان و باتقوا شوند.

 

اسماعیل از بچگی سرکار می‌رفت

صدیقه رجایی

وقت مدرسه‌اش که رسید، او را به مدرسه دولتی نفرستادیم؛ چون کتاب‌های شاهنشاهی داشت. در دبستان نقویه که متعلق به مرحوم عابدزاده بود، ثبت‌نامش کردیم. وضع مالی ما چندان خوب نبود؛ به‌همین خاطر، اسماعیل از بچگی سرکار می‌رفت. کارهای زیادی را تجربه‌کرد. شیرینی‌فروشی، بقالی، تریکوفروشی و حتی نانوایی. تریکوفروشی که می‌رفت، وقتی خانه می‌آمد؛ می‌گفت: «مامان خیلی ناراحتم. سروکارم با زن‌هاست. وقتی برای خرید لباس می‌آیند، معذب هستم.» به‌خاطر همین زیاد سراین کارنماند و بیرون آمد. سرکار هم که می‌رفت، همیشه دوست‌داشت برای دیگران، به‌خصوص برای خواهر کوچکش و بچه‌های همشیره‌اش، کادو بخرد.

 

به خاطر تربیت درست ایشان بود

صدیقه رجایی

همسرم کتاب‌های قدیمی تاریخی و دینی زیادی داشت. اهل مطالعه بود و برای بچه‌های‌مان از مطالب کتاب‌هایی که می‌خواند، می‌گفت. خیلی از مواقع، صبح زود، برای زیارت به حرم می‌رفت. اهل عبادت بود و اعتقادداشت باید نان حلال به خانه آورد. شوخ‌طبع بود و به خاطر تربیت درست ایشان بود که بچه‎‌های‌مان از جمله اسماعیل، صالح بارآمدند.

 

به مدرسه دولتی رفت

سیدمحمد علوی

من از اسماعیل، ۳ سال کوچکتر بودم و آشنایی ما به همان دوران کودکی و دبستان برمی‌گردد. هر دو ما به دبستان نقویه می‌رفتیم که متعلق به مرحوم عابدزاده بود، اما اسماعیل بعد از چند سال، به خاطر سختگیری‌هایی که این مدرسه بود، از آنجا بیرون آمد و به مدرسه دولتی رفت. ما از همان کودکی، با هم، هفت‌سنگ، والیبال و فوتبال بازی‌می‌کردیم. مثل همه بچه‌ها گاهی با هم بحثمان می‌شد و از هم دلخور می‌‎شدیم، اما به یادندارم که با هم قهرکرده‌ و یا با هم درگیر شده‌باشیم.

 

با او در کوچه همبازی بودیم

سیدکاظم علوی

من از سیداسماعیل یک سال بزرگتر بودم. منزل ما و آ‌ن‌ها یک خانه با هم فاصله داشت و به‌طور طبیعی، من و برادرم سیدمحمد، از کودکی با او در کوچه همبازی بودیم و به خانه هم رفت‌وآمد داشتیم؛ البته من رفیق سیدابراهیم، برادر بزرگتر سیداسماعیل بودم که همان اول انقلاب در حادثه تصادف، فوت‌کردند. ما از دوران کودکی، همدیگر را می‌شناختیم و با هم بزرگ شدیم. حدودا در فاصله سال‌های ۵۰ تا ۵۶ که ابراهیم به خاطر شغلش، به تهران رفت، نشست‌وبرخاست ما با اسماعیل بیشتر شد.

 

مجبوربود روزها کارکند و شب‌ها درس‌بخواند

سیدمحمد علوی

بعد از اینکه کوچه‌مان آسفالت‌شد، ما بچه‌ها یک قوطی رنگ و یک چرتکه خریدیم و خطوط زمین را کشیدیم و با توپ پلاستیکی، بازی می‌کردیم. چون در آن زمان، زمینه ملی‌گرایی حاکم‌بود، اسم تیم‌مان را داریوش گذاشتیم، اما بعد از آن، نامش را تغییر دادیم. یادم نیست چه اسمی برایش انتخاب‌کردیم، اماکمی انقلابی‌اش کردیم. در آن دوران که اواخر سن کودکی بود، جای اسماعیل، بین ما خالی‌بود. چون وضع معیشتی خانواده‌اش، مناسب‌نبود و اسماعیل مجبوربود روزها کارکند و شب‌ها درس‌بخواند. پدرش اطراف خیابان عنصری، مغازه داشت و خود اسماعیل هم کارمی‌کرد. فقط جمعه‌ها که با بچه‌ها تفریح‌می‌رفتیم، با ما می‌آمد. دوست داشت در کتابفروشی کارکند، اما هیچ‌وقت موقعیتش فراهم‌نشد.

 

کار ضبط و تکثیر نوارها را برعهده‌داشتیم

سیدمحمد علوی

سال ۵۱ و در همان سن نوجوانی ما بود که مرحوم برادر بزرگم، موسسه فرهنگی ولی‌عصر را راه‌انداخت.  برادر دیگرم، سیدکاظم، کارهای فنی موسسه را انجام‌می‌داد، من و اسماعیل هم کار ضبط و تکثیر نوارها را برعهده‌داشتیم. درواقع، موسسه ما، بورس نوارهای مذهبی‌بود. مثل نوارهای سخنرانی مرحوم کافی و مداحان آن زمان. ضبط صوت‌هایی داشتیم که با استفاده از آن‌ها، نوارهای مذهبی را ضبط و بعد هم تکثیرمی‌کردیم. اسماعیل آنجا کارمی‌کرد و حقوقی هم می‌گرفت. از همین‌جا بود که ارتباط ما با آدم های معروف انقلابی شکل‌گرفت.

 

الان است که ساواک بریزد و ما را بگیرد

سیدمحمد علوی

موسسه را تا سال ۵۳ داشتیم و بعد هم سراغ ورزش باستانی رفتیم. سال  ۵۳ من و برادرم و سیداسماعیل، در باشگاه توس، ورزش باستانی انجام‌می‌دادیم. آنجا آقای سیدهادی خامنه‌ای می‌آمد و در انتهای ورزش، دعامی‌کرد؛ آن‌هم دعاهای تند انقلابی؛ به‌طوری که ما وحشت‌می‌کردیم و می‌گفتیم الان است که ساواک بریزد و ما را بگیرد. آن‌موقع متوجه شرایط جامعه بودیم. نوارهای امام‌خمینی را گوش‌می‌کردیم، صدای‌ ایشان را می‌شناختیم و می‌دانستیم رساله ایشان، ممنوع است. درحقیقت می‌توان گفت جرقه‌های سیاسی، در سال ۵۳ با رفتن به ورزش باستانی در ذهن ما زده‌شد.

 

تمام تلاش ما این بود که عضو نشویم

سیدکاظم علوی

پدرم  آیت‌ا… سیدحسین علوی، امام‌جماعت مسجد جفایی در همان خیابان تهران بود. منبر داشت و کارهای تبلیغی می‌کرد؛ به همین خاطر، من نسبت به همسالان خودم، آگاه تر بودم و فهم سیاسی بیشتری داشتم. سال ۵۳ که حزب رستاخیز تشکیل‌شد، ما در دوران دبیرستان بودیم. طرحی فراگیربود که همه می‌بایست ثبت‌نام‌می‌کردند. در مدرسه، دفتری می‌آوردند و از دانش‌آموزان امضا‌می‌گرفتند. در آن شرایط، تمام تلاش ما این بود که عضو نشویم و از همان‌زمان بود که ارتباط من و برادران توکلی جدی‌ترشد.

 

این نقاشی خیلی معروف‌شد

سیدمحمد علوی

سال ۵۴ تیم فوتبال دهداری تشکیل‌شد. برادرم سیدمحمد، سرمربی تیم بود و به‌خاطراینکه اسماعیل طراحی بلد بود، لوگوی تیم را پشت پیراهن‌ها و شماره‌های بازیکنان را جلوی لباس‌های ورزشی با مداد، اتودمی‌زد و بعد رنگ می‌کرد تا برای اینکار مجبورنباشیم پول خرج‌کنیم. یکی دیگر از کارهایی که شهید توکلی با ذوق و استعداد هنری خود انجام می‌داد، این بود که تابلو نقاشی بزرگی را حدودا با ابعاد ۲ و نیم در شش متر، برای تیم ابومسلم کشید که یک ضلع ورزشگاه تختی را پرمی‌کرد. «ابومسلم» با یک دست، به سمتی اشاره کرده‌بود و در دست دیگرش، شمشیرداشت و از قول او نوشته شده‌بود که «یاران من حمله‌کنید». این نقاشی خیلی معروف‌شد. مطبوعات از آن عکس‌می‌گرفتند و به عنوان کار یکی از طرفداران ابومسلم، چاپ می‌‌کردند.

 

کم‌کم شاخک‌های ساواک جنبید

سیدکاظم علوی

شروع فعالیت‌های گروهی ما در سال ۵۴ با تشکیل تیم فوتبال «دهداری» بود. این تیم فوتبال، هنوز هم هست. پرویز دهداری، ‌آن موقع سرمربی تیم‌ملی بود و بین ورزشکاران، الگوی ورزشی و اخلاقی به‌‌حساب‌می‌آید. به همین خاطر، فامیل او را برای تیم انتخاب‌کردیم.

به عنوان مربی تیم دهداری، یکی از کارهایی که انجام‌می‌دادم، آموزش احکام به بازیکنان بود. ما زمین افتاده‌ای، نرسیده به میدان آزادی و پارک ملت داشتیم که البته آن زمان، نامش پارک آریامهر بود. تمرینات تیم را آنجا انجام‌می‌دادیم. ساختمان نیمه‌سازی کنار این زمین بود که قبل از شروع تمرین، به طبقه دوم این ساختمان می‌رفتیم. آنجا تخته سیاهی گذاشته بودم و به بچه‌ها احکام و خواندن صحیح نماز را یادمی‌دادم و خیلی جدی درباره اصول دین صحبت و بحث می‌کردیم. آن‌موقع، تیم ما هنوز وارد فضای سیاسی نشده‌بود. محور جلسات‌مان، موضوعات اخلاقی و مذهبی بود و سعی‌مان این بود که افراد بیشتری را به جمع‌مان اضافه کنیم. این را هم بگویم که در شرایط جامعه آن‌زمان، ترس زیادی بر مردم حاکم‌بود و ساواک به هر تجمعی مشکوک می‌شد. واقعا مردم جرات نداشتند حتی در خانه‌های‌شان، حرف سیاسی بزنند. با اینکه شروع فعالیت‌های ما ربطی به سیاست نداشت، کم‌کم شاخک‌های ساواک جنبید و کنجکاو شدند تا بفهمند ما داخل این تیم چه کاری انجام می‌دهیم.

 

کم‌کم به جریان انقلاب ورود پیداکردیم

سیدمحمد علوی

تیم ما البته با شخصیت‌های سیاسی هم درارتباط بود. مثلا حجت‌الاسلام فریدزاده، -پدر جمال فریدزاده که برادرخوانده شهید بود- از این دسته افراد بود. ایشان از روحانیون به‌نام آن‌موقع بود و فرزندانش جوان‌های سیاسی آگاهی بودند. در دانشگاه تهران، رشته علوم‌سیاسی می‌خواندند و انقلابیونی بودند که روشنگری می‌کردند. کم‌کم به جریان انقلاب ورود پیداکردیم و وارد راهپیمایی‌های سیاسی شدیم. این جریانات باعث‌شده‌بود خط فکری ما در دبیرستان تغییرکند و همه دانش‌آموزان مدرسه، من و برادرم را به عنوان انشانویسان تند، علیه شاه‌می‌شناختند. برای اسماعیل هم دقیقا همین موضوع در مدرسه خودش وجودداشت. یعنی همه منتظربودند که زنگ انشا برسد و ما نوشته‌های‌مان را بخوانیم. دانش‌آموزانی هم که پدرشان ساواکی بود، این خبرها را به آن‌ها گزارش‌می‌دادند. دیگر اواخر سال ۵۶ و در کوران انقلاب بود که ما تیم را تعطیل‌کردیم.

 

تیم را منحل کردیم

سیدکاظم علوی

اواخر سال ۵۶ که همه مردم به میدان آمدند ما دیگر تیم را منحل کردیم تا به بقیه ملحق شویم. دلیل منحل‌کردن هم، این بود که در تشکیلات ساواک، برای ما پرونده درست‌کرده‎‌بودند و تیم‌مان برای آن‌ها شناخته‌شده بود. ما تیم را تعطیل‌کردیم تا در ظاهر مشخص نباشد که با هم هستیم و چه کارهایی انجام‌می‌دهیم؛ وگرنه مثل بقیه تشکل‌ها، ما را تحت فشار قرارمی‌دادند.

 

او از کارش می‌زد و من هم از درسم

سیدمحمد علوی

سال ۵۷، که مشهد هم بعد از واقعه شهدای قم، تبریز و یزد شلوغ‌شد، هنوز اسماعیل دائم سرکارمی‌رفت و برای خانواده‌اش، امرارمعاش می‌کرد، ضمن اینکه درگیر کارهای انقلابی هم بود. کم‌کم او از کارش می‌زد و من هم از درسم. تا می‌فهمیدیم فلان مسجد، آقای خامنه‌ای صحبت دارند، می‌رفتیم. یا در سخنرانی‌‌های شهید هاشمی‌نژاد شرکت‌می‌کردیم. صبح تا شب، کارمان همین بود. صبحانه می‌خوردیم، می‌رفتیم تظاهرات، نماز می‌خواندیم، ناهار می‌خوردیم و دوباره می‌چرخیدیم. شب نمازمان را می‌خواندیم و تا آخر شب، دوباره دنبال سخنرانی‌ها می‌رفتیم. حدود ۱۰ ماه کار ما همین بود تا زمانی که انقلاب به اوج خود رسید.

 

حالات اسماعیل تغییرکرد

سیدکاظم علوی

با حادثه ۱۷ دی سال  ۵۶ و تظاهرات زنان خراسان، راهپیمایی‌ها شروع شد و از آنجا به بعد بود که بچه‌های تیم، جسته گریخته وارد فعالیت‌های انقلابی شدند. ما این برنامه‌ها را داشتیم تا که در واقعه ۱۷ شهریور سال ۵۷ که آیت‌ا… قمی از تبعید برگشتند. در جریان تظاهرات آن روز، جمال فریدزاده شهید شد و از همان موقع، حالات اسماعیل تغییرکرد.

 

لبش کج‌شده‌بود

سیدمحمد علوی

بعد از چهلم جمال فریدزاده، یک‌شب تا صبح بیداربود و عکس جمال را می‌کشید که لبش کج‌شده‌بود. ناراحت‌بود و می‌گفت: «باید این را درست‌کنم.» یک شب دیگر را تا صبح نخوابید‌ و دوباره چهره جمال را کشید که این بار طراحی خوبی از کاردرآمد.

 

موهایش را با نمره چهار زده

سیدمحمد علوی

وقتی آذر ماه سربازها به فرمان امام‌خمینی از پادگان‌ها فرارکردند، خیلی‌ها گفتند که خوب است جوان‌ها موهای‌شان را کوتاه‌کنند تا سربازها شناخته‌نشوند. طبق مد آن روز، ما موی بلند داشتیم و دلمان‌نمی‌آمد آن‌ها را کوتاه‌کنیم. اما یکدفعه دیدیم اسماعیل موهایش را که مثل ما بلندبود، با نمره چهار زده و برای این کار، اصلا تردید نکرده‌بود.

 

به مسجد کرامت رفت‌وآمد داشتیم

سیدکاظم علوی

پخش اعلامیه هم جزو برنامه‌‌های‌مان بود. یادم هست تعداد دو، سه یا چهار تا اعلامیه را می‌بردیم و با زحمت، لای قرآن‌های حرم می‌گذاشتیم و بعد هم فرارمی‌کردیم. در کار تکثیر نوار، جدی بودیم و بخش عمده‌ای از تکثیر نوارهای صوت امام را که از فرانسه می‌آمد، اسماعیل انجام‌می‌داد. به مسجد کرامت هم رفت‌وآمد داشتیم و بعضی سخنرانی‌هایی را که آنجا انجام‌می‌شد، ضبط‌می‌کردیم.

 

داداشم شهید شد، من هم باید بروم

سیدکاظم علوی

با بازگشت آیت ا.. قمی، رفت‌وآمد ما  به بیت ایشان و بیت مرحوم آیت‌ا… شیرازی شروع‌شد که در حادثه ۹ دی، به شهادت اسماعیل انجامید. او بعد از رفتن جمال، مدام به من می‌گفت: «داداشم رفت، داداشم شهید شد، من هم باید بروم.»

 

شاید خواب شهادت دیده‌بود

صدیقه رجایی

صبح ۹ دی همه از خواب بیدارشدیم، قراربود راهپیمایی برویم. من تندتند چای و صبحانه بچه‌ها را آماده‌‌کردم. می‌دانستم تا ظهر باید در خیابان باشیم. اسماعیل لباس‌های خوبی پوشید. نمی‌دانم شاید خواب شهادت دیده‌بود و چیزهایی می‌دانست.

قبلا به من گفته‌بود که من شهیدمی‌شوم. برایم شیرینی پخش‌کنید. لباس مشکی نپوشید. «مادر گریه‌نکنی که دشمن خوشحال‌می‌شود. درخت انقلاب خشک‌شده، ما باید خون بدهیم. »

به‌نظرم آن روز صبح هم می‌خواست چیزی بگوید، اما نگفت.صبحانه بچه‌ها را دادم و داشتیم می‌رفتیم که اسماعیل گفت: «مادر! شما تا آخر راهپیمایی نایستید. برای سخنرانی نمانید. بیایید خانه چای و ناهار آماده‌کنید. بچه‌ها و دامادمان از راهپیمایی برمی‌گردند، خسته‌اند. ثواب‌دارد.»

 

هرچه ما می‌پرسیدیم چرا دیرآمدی، فقط می‌خندید

سیدمحمد علوی

سرانجام ۹ دی ۵۷ شد. یک روز تاریخی برای مشهد. قرار ما و بچه‌ها ساعت ۸ بود تا همه با هم به راهپیمایی برویم. ساعت ۸ و نیم بود که اسماعیل سرقرار آمد. هرچه ما می‌پرسیدیم چرا دیرآمدی، فقط می‌خندید. مفصل خوابیده‌بود، صبحانه‌اش را خورده بود و لباس مناسب پوشیده‌بود. خیلی آرام بود. به او گفتم همه کارهایت را کردی دیگر؟ فقط خندید. یادم نمی‌آید حرفی‌ زده‌باشد. انگار چیزهایی به او الهام شده‌بود.

 

ساواک آن‌ها را به رگبار بسته‌بود؛ از جمله اسماعیل را

سیدمحمد علوی

ما سرکوچه آمدیم و در ادامه تظاهرات قرارگرفتیم. مسیر راهپیمایی به سمت خیابان بهار و استانداری بود و مقام معظم‌رهبری، آن روز قرار بود در استانداری صحبت‌کنند. ما از فلکه برق، به سمت چهارراه لشکر رفتیم. پیش از ظهر، یک دفعه بین جمعیت سروصدا بلندشد که: ارتش به مردم پیوسته…

در شلوغی تظاهرات ۹ دی، کمی که گذشت، مردم فهمیدند ارتش خیانت‌کرده‌است و آمدن تانک‎ها به داخل جمعیت، برای این بوده که جمعیت را بشکافد و دستور تیردارد. آخرین لحظه‌ای که من و اسماعیل، از هم جداشدیم، لحظه‌ای بود که رگبار به سمت مردم، بسته‌شد. اسماعیل به سمت جلورفت و من خودم را به سمت جوی پرت‌کردم. تیراندازی شد و چندنفری شهیدشدند. وقتی از داخل جوی بلندشدم، جمعیت داشتند متفرق‌می‌‌شدند. تظاهرات به‌‌هم‌ریخته‌بود و ما دیگر اسماعیل را ندیدیم. آنچه بعد، از طریق دوستان شنیدیم، این بود که اسماعیل و چند نفر دیگر، از همان جا حرکت‌کرده و به سمت فروشگاه لشکر رفته‌بودند. چون این مکان، مظهر ارتش بود، مردم آنجا را به‌هم‌ریخته و آتش زده‌بودند. بعد هم به سمت ساختمان انجمن ایران و آمریکا حرکت‌کرده‌بودند و وقتی درحال بالارفتن از دیوار انجمن بودند تا آنجا را تسخیرکنند، ساواک آن‌ها را به رگبار بسته‌بود؛ از جمله اسماعیل را.

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد